فرض کن یه arpeggio ساده، آروم...با ولوم کم،
فضای آهنگ خالی ِ خالی،
بعدش با یه صدای خسته، گرفته و خش دار،
انگار که یه ماه فقط داد زده باشه از ناراحتی و غم،
برگرده بگه: ... ...
بی خیال میشی... دعا میکنی که زود تر پاییز برسه.
تا شاید سوز صدای این" آهنگ همیشه تو"، بوی بارون بگیره
تاشاید وقتش که رسید...مثه همون تصویرکهنه ... از فرط تکرار کم رنگ بشی و بپوسی .
غروب
جمعه...،آفتاب از لابه لای کرکره ها روی دیوار طرح ساده ی دلتنگی انداخته،
خطوط موازی ِنرسیدن... ...
فضا بوی ترانه میده! یه کاغذ یه خودکار سیاه
...
بیست و دو بیت ،تمام شد...ترانه ی امروزم شبیه هیچ کدام از آن ترانه های بیداری نیست، نمیدانم دوست آهنگ سازم هنوز هم ترانه های مرا سکوت میکند یا نه؟
یادت هست گفته بودی برام ترانه میگی!؟ میدونم یادت هست، من هنوز هم
منتظرم،نگران نباش، انتظار تلخی نیست... وقتی تو ترانه سرا باشی...
پنجره ی بزرگِ اتاقِ بی ساعتم دیگه تاریک شده،
"قهوهای
میخوام که توی فنجون نقش مرگ بندازه . آخه میدونی. سرنوشتی که آخرش مرگ
نباشد اعتبار ندارد" مثه دوست داشتن های تو که میدانم از روی عادت است
... ...
دلم تا دوردستها میرود...
به دنبال ردی، نشانهای از تو
به دنبال کوبش قلب تو، که زنده نگهم میدارد...
... ...سرم
رو زیر شیر آب سرد می گیرم و چکه کنان، راه می افتم به طرف اتاق،
همه ی
خاطره ها و اون دیالوگ های ماندگار شبهامون رو برمیدارم و
یه گوشه ی سرد
میشینم، دستهام یخ کرده...هوای نبودنت خیلی سنگین شده...
جریان خون و توی رگ هام حس میکنم...،
من و از یاد بردی ،آخه این سه نقطه ها دیگه عطر تورو نمیدن ،
شایدم هیچ وقت یادی نبوده و تنها عادت بوده.
پاییز اینجا، غروب که می شه، کلاغا همه دیوونه می شن.
بعد دل گندمزارا می لرزه. کلاغا دیوونه که می شن،
شیرجه می رن تو دل مترسک. اینجا، غروب که می شه،
مترسک شروع می کنه به قهقهه زدن.
بعد بارون می گیره.
اینجا همیشه غروباش سرده، حتی اگه وسط تابستون باشی.
گم نوشت: قابِ رو دیوار اتاقم، کاغذ سفید، وسطش سه تا نقطه.